تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید

کلافه که می شوم، هی راه می روم؛ هی راه می روم....

اما با تو راه نمی آیم؟!!
......

امروز صبح که تو را راه می انداختم دلم گرفت:

                                        سر ِمن را به راه بیاور! تا هنوز راهی نشده ای....

پُر بی راه هم نگفته بود:

"من دلم می خواهد بچه ی مان را از سر راه بیاوریم

                                          که اینقدر دل من برایش هزار راه نرود
                                                                                         هر روز
تمام راه خانه تا مدرسه، مدرسه تا خانه."


امروز که تو را راه می انداختم.... -با آن پیراهن راه راه که قدم را کشیده تر کند-

این هم کوله ی توی راهی ات.

با من راه بیا! من با تو تا ماه می آیم.






+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط پروانه | 

بهار خواست گیاهت شِکُفتَنی بِشَوَد. 

لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود.

 

که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست....

برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود.

 

"یَحولُ بین تو و قلب تو!"* مگر که دلت

به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود.

 

که ساده دل بِکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی

و چسب قرمز رویش " شکستنی!" بشود.

 

أ َعوذ ُمِن "مَنِِ"آن روی سکه ات، برخیز!

که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود.

 

دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار!

شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!!!

 


*واعلموا أن الله یحول بین المرء و قلبه.

19/اردی بهشت/ 1378

Southampton


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط پروانه | 



من همیشه فراموش میکنم ! گاهی تلفن همراهم را ... گاهی ادامه ی راهم را ....

اما تو را به خاطر می آورم... با جزئیات خطوط چهره ات، که چگونه در هم رفته بود .


امروز دوباره خودم را جا گذاشته ام روی میز آشپزخانه، کنار سفره ی صبحانه. دلم اما پیش تو بود.

به گمانم پیش از آن هم خودم را جا گذاشته بودم توی جیب لباس مدرسه ام، و لابلای لباس ها شسته شده بودم.
تمام بدنم درد می کرد و همه چیز از نو شروع شد.


حتی گاهی خودم را گم می کنم که تو مرا پیدا کنی. غرق می شوم توی تاریکی و قرص ماه را قورت می دهم.
حتی چراغ قوه را هم می بلعم. شمع ها را گاز می زنم و خودم می مانم و سرگشتگی بی انتها....

اما تو مرا می شناسی. می دانم!!!! پیدایم خواهی کرد و مرا خواهی نشاند در آرامش ازلی ات.

پیدایم کن! من هنوز دارم تو را می شمارم....




 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:42  توسط پروانه |