تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید


سمیرا


جان ! سلام ! خوبی ؟!! بهارت شکوفا. چه می کنی با صدای پرنده ها دم غروب؟!


حال ما خوب است اما بال ما!!              چند وقتی است پر پر می زند.


سال نو با اینکه سرما خورده ایم             آمده هی پشت هم در می زند.


من دلم خوش بود گاهی خاله جان           خانه ی بابا علی سر می زند.


عده ای خود را به اینجا باخته            من برای " تو " دلم پر می زند.


خسته ام از مردم دنیا پرست           سنّ ِ شان هر بار کمتر می زند!!!


امتحان داریم هر روز و شبی                باز هم پروانگی خر می زند.


پ .ن. : این شعر را همین چند لحظه پیش با کیبورد تایپ کردم. بدون هیچگونه پیش نویسی:)

راستش این روز ها روحم از رفتارو گفتار برخی می خراشد. آنها که آمده اند برای تحصیل ِ! نه فقط علم که عشق به خدمت به ملتی که به اعتبار تک تک آنها اینجا هستند.

روحم می خراشد که هموطنانم چقدر تنها هستند. وگاهی امیدشان به چه کسانی است. کسانی که مدام به فکر ماندن اند.

آآآآآآآآآآآه !!!!!!!!!!!!! که قلبم می سوزد و مانده ام چه بگویم . به این عاقلان مصلحت طلب خودخواه.
که ارزش آنچه ملت به آنها داده است را با یک سند وثیقه می سنجند.

چه بگویم. که همه سجاده ها یشان را آب کشیده اند و گاه شده چادر به سر می کنند. اما عشق ماندن در تار و پود شان نفوذ کرده است.

حالا دیگر چگونه امید باز گشتن دوستانی را داشته باشم که تعهد ی ندارند.






+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط پروانه |