تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید
 

باید زودتر فکرش را می کردم. آدمی عادت می کند٬ بیماری عود!!! باورت می شود؟!! من هم عادی شده ام. معمولی تر از آنکه فکرش را بکنی.

آنقدر معمولی که از خرید کردن خوشم بیاید. آنقدر عادی که باورم بشود اینجا همه چیز خوب است. و ملالی نیست جز دوری شما!!!!!

باورت می شود!؟. مدت هاست شعر هایم را زنده به گور می کنم. شاید هم تا چند وقت دیگر آنها را سوزاندم. می دانی! دیگر صرف نمی کند خاکسپاری. میدانی! خاک باید مال خودت باشد٬ غیر از آن انگار داری توی سرد خانه می پوسی. میدانی! آدم عادت می کند. حتی به عادی بودن.

بگذریم. شعری که ندارم. به جای غزل٬ گاردین می خوانم. به جای سراج٬ بی بی سی گوش می دهم.

.

.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:42  توسط پروانه | 
 

گاهی مغزم از هجوم افکار پراکنده لبریز می شود. آنقدر لبریز که حتی فضایی برای اندیشیدن به آدمی نمی دهد.

دلت می خواهد بنویسی٬ اما دیگر کلمات هم زیر بار نمی روند.

می خواهی شعر بگویی٬ اما دیگر قافیه! را باخته ای.

می خواهی چیزی بخوانی ٬ اما دلت چیز دیگری می خواهد.

آرام و قرار نداری. گوشی ات را می گذاری و .... صوت شاطری را ....

الا بذکر الله تطمئن القلوب...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:33  توسط پروانه |