تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید
 

این مدت رفته بودیم وطن. و من که دلم برای خیلی چیز ها آب رفته بود. حالا دهانم آب می افتم آنقدر که آن جا هندوانه خوردم.

بعد از مدت ها قرار دربندی با بچه های دبیرستان و حال و هوای آن روز ها . آن قدر داشت خوش می گذشت که به یک باره همه چیز را پیچاندم. مثل رود ندیده ها " کفش ها را بکنیم" شدم و لختی نگذشت که جویباری از خون از کف  پایم جریان گرفت. بیهوشی همان و سقوطی انتحاری در رود خانه .

دوستان بهتر از آب روانم مرا نجات دادند. اما خونی که در رگ ماست در راه وطن ریختن گرفته بود. مهتاب گفت سرت ۸ تا بخیه می خواهد و مرا تا پایین با برانکارد آوردند. این قسمت خیلی هیجان انگیز بود

خدا را شکر زنده ام .

در اول شعبان بخورم چندان می.....

کندر رمضان مست بیفتم تا عید.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:28  توسط پروانه |