تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید

 

 

"شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد"

 

این بار را به خاطراو کوتاه آمدی!!!

ببخش ... کوتاهی از ما بود.

دست ما کوتاه و خرما....            

                                   رطب خورده کی منع خرما کند.؟!!

داری قصه را؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:49  توسط پروانه | 
 

تعریف کردنی ها باشد برای بعد....

پنجره های اتاقمان را تار کرده اند. انگار که آسمانم را از من گرفته باشند.

دستهایم را که به دعا بالا گرفته ام نگاه کن.

من به دنبال فال بین دوره گردی می گردم که در خطوط دستان من دنبال یک راه راست!! بگردد.

هر روز که می گذرد، سنگی است که به گردنم آویخته می شود. دارم فرو می روم؛ در دنیایی که

مثل موم چسبنده است.

و من

 مومیایی دنیای زمینی می شوم.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 16:11  توسط پروانه |