تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید
 

این روزها اینجا هوا خیلی گرفته است. به قول بعضی ها وفور نعمت است. انگار یکی آن بالا ها کلی مهمان دارد٬ چون همه اش دارد برنج آبکش می کند. آنهم بالای سر ما

همین الان هم که می نویسم همه جا را آب گرفته است. با اینکه روزهای آفتابی اینجا را خیلی هم دوست ندارم( به دلایل منکراتی)٬ در هوای مرطوب هم مغزم نم می کشد.

بگذریم.... این بار می خواستم کمی از جایی که زندگی می کنیم بگویم. ما در محله ی بست(Bassett) هستیم. نزدیک دانشگاه. من خودم همیشه پیاده می روم. نسبت به بقیه ی قسمت های شهر ما در سبز ترین بخش هستیم.

والا تو این بارون چراغ برق هم سبز می شه ٬ چه برسه به علف....

 عکس های همین دور و بر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:7  توسط پروانه | 
 

این مدت که چیزی ننوشته ام ، اتفاقات جالبی افتاده است.  اول از همه اینکه ۳۰ آپریل مهمان Raichel بودیم. تازه یکی از دوست های ژاپنی مون که اسمش رو نمی تونم اینجا بیارم اومد با ماشین دنبالمون و ما رو رسوند. از اسمش که بگذریم٬ خیلی خیلی مهربونه.

خونه های اینجا جدا خیلی خیلی کوچیکه. تازه یک خاصیت مشترک که فقط بنگلو ها ندارند این است که اتاق خواب ها و حمام و دستشویی طبقه ی بالاست. کلا خانه ها جمع و جور است و مثل ما ایرانی ها این قدر به ظاهر خونه و نو کردن چیز ها اهمیت نمی دند. اصولا پولشان را خرج مسافرت می کنند تا چیز های دیگر.

چهارشنبه ۲ می هم رفتیم شهرداری. اینجا شهردار به صورت داوطلب کاندید می شود و هر سال هم عوض می شود. حقوقش هم از کار اصلی خودش کمتر است.

جای خیلی جالبی بود. پر هدایایی از کشور های مختلف بود. کلی هم عکس انداختیم. اگر شد می گذارم اینجا.

راستی امروز همسایه ی روبرویی مان گفت دارد بر می گردد کشورش. یونانی ست. وای !!! یه کم با هم گپ و گوپ زدیم. اصلا نمی دونست ایران کجاست؟ اسلام چیه ؟ و ... مثلا گیر داده بود به من که می ری کنار ساحل چه کار می کنی؟؟ آقا جاتون خالی..کلاس آموزش احکام گذاشته بودم براش. بیچاره گیج شده بود.

کلا که ما ایرانی ها تو دنیا تکیم 

فردا دعوتش کردم بیاد خونه مون ادامه ی پاسخ به سئوالات شرعی

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:14  توسط پروانه | 

 

دیروز دوشنبه بود. اینجا دوشنبه ها روز بازار است. مثلا هر دوشنبه در یک جایی مثل همکف ابن سینای دانشگاه شریف بازار میوه و سبزیجات تازه است. علاوه بر این یک دوشنبه بازار ماهی تازه هم در سیتی  سنتر داریم که همچین بازاری هم نیست، یک کانتینر است که حدود ساعت 7 می رسد مرکز شهر. دیروز با

 و مریم خانم رفتیم ماهی خریدیم. این اولین ماهی تازه ایست که تنهایی خریده ام. Cha’om 

دیشب که ماهی جان را پاک می کردم باله اش انگشتم را برید. الان که می نویسم شست دست راستم کمی می سوزد و کلی حس کدبانو گری و ... را به آدم القا می کند.

امروز هم که سه شنبه است طبق معمول کلاس زبان داشتیم. بیشتر کلاس را ما ایرانی ها حرف زدیم. البته خود سارا – معلمان – بحث را شروع کرد که در قرآن شما! در باره ی سیگار چه آمده است؟

            باورتان نمی شود اما من تمام انگلیسی ام را استفاده کردم تا از اسلام و مسلمین دفاع کنم و از همان مشت ها بر دهان استکبار بزنم. اما استکبار عجب استکباری بود! سارا مدام از مزایای wine( همون مشروب ایول ها!) می گفت و اینکه سیگار از مشروب بدتره و ما چقدر عمرمون بر فناست!

 

خوب دیگه کافیه. نتیجه اینکه ما که زبانمون خیلی خوبه و این دیگه مشکل خودشه.

 

قضیه ی " و َ ضَرَ بَ لَنا مثلا ً ..." است. به قول زایانا بی خیال، باهاش نباید بحث کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:17  توسط پروانه | 
 

اگر از لندن حدود ۲ ساعت به طرف جنوب رانندگی کنید به شهر کوچکی می رسید به نام Southampton . می دانم٬ اسم عجیبی ست و طولانی! به همین خاطر آن را به So'ton خلاصه می کنند.

ما حدود ۷ ماه است که همشهری ِ Sotonian ها شده ایم راستش در این مدت همیشه تصمیم گرفته ام بنویسم ٬ اما....

بگذریم. نمی دانم کشتی تایتانیک چقدر معروف بوده است ؟ اما مطمئنم که فیلم پر هزینه ای که در مورد آن ساختتند را همه می شناسند. اینجا همان بندری ست که تایتانیک٬ کشتی عظیمی که حتی در حین غرق شدن هم مسافرانش باور نمی کردند که شدنی ست٬ سفرش را به امریکا شروع کرده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:20  توسط پروانه |