تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید
 

 بعد از مدت ها یک شعر تازه. به این امید که سال جدید سال خوبی باشد برای شاعر ماندن

 

سفره نچیده بود. پدر سکه ای نداشت

 

مادر به جاش سکسکه های تو را گذاشت

 

 

هی مثل سیر و سرکه دلش جوش می زند

 

مادر دوباره وسمه به ابروش می زند

 

 

سارا سماق می مکد و... باز بی جواب...

 

" پس کار تازه؟!!... " می ترکد مثل یک حباب

 

 

هی گریه پشت گریه ، هوا ابر می شود.

 

خانه به تنگی قفس و قبر می شود

 

 

" آدم نمی شوی ؟!! که به دست تو سیب داد؟! "

 

{دزدیده ام؟! نه! جان تو آقا حبیب داد.}

 

 

از آب برق خانه فقط قبض می رسید.

 

از سهم زندگی دو قلم نبض می رسید.

 

 

گندم نداشت مزرعه ، سبزه نکاشتیم

 

از آسمان ستاره گرفتم ، گذاشتیم

 

 

اسفند دود می کنم و بعدِ قیل و قال

 

رویش سیاه تر شده از صورت زغال

 

 

ما سوختیم و دود به چَشم شما نرفت

 

آفت زدیم و بید به پشم شما نرفت

 

.

 .

.

باران گرفته است ؛ بهاری که دیر شد

قلبی که باز پیش زمستان اسیر شد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:27  توسط پروانه |