تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید
 

دلم فقط می خواهد بنویسد.

 

تازه از خرید برگشته ام.

 

باران می آمد. هوا ابر بود، و منی که از دیدن خانه های شیروانی توی راه یاد نقاشی روز اول مدرسه ام می افتادم.

 

باران را خواندم.

 

آنقدر بارید که دلم آب رفت. تنگ شد.

.

.

.

شعرتازه ای ندارم.

 

آنقدر زیر باران مانده ام که گلویم زنگ زده است.

 

گوشم زنگ می زند.

 

اما دری نیست که باز کنم.

 

تمام درهای دفترم را گشوده ام، حتی یک کلمه هم نبود.

.

تقصیر خودم بود.

 

من چشم گذاشتم، غزل رفت که ...ر فت.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:44  توسط پروانه |