![]() |
![]() |
|
| پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید |
|
اگر خدا بخواهد رفتنی شده ام.عازم سفرم و محتاج بخشش دوستان و دیگران ...٬ که اگر دلی را شکسته ام و حرمتی را نادانسته نادیده گرفته ام و....بگذارید به حساب کوچکی بنده و ....و حلال کنید.
پی نوشت۱: عازم سفرم واما اگر خدا بخواهد سفر آخرت نخواهد بود. - ای خسته از سعی ...دل به عشق بسپار ! پی نوشت ۲: هنوز نرفته دلم برای مدینه تنگ شده است..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 21:52 توسط پروانه |
|
|
مدتی ست آدم ها برایم چهره های تازه پیدا کرده اند. نه اینکه آنها عوض شده باشند٬ که من گویی همه چیز را تازه تر می بینم و می شنوم. یاد [ یوم تبلی السرایر ] افتاده ام. اینگونه تازه می فهمی که فلانی دقیقا چه گفته است.؟! تازه می فهمی که چقدر بازی خورده ای.....
واقعا از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. (با این همه همیشه هستند آدم هایی که خوبیشان از حد فرا تر رفته است...هستند)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:5 توسط پروانه |
|
|
رفته بودم اتاق مرضیه جون. من اتاق مرضیه جون رو خیلی دوست دارم چون اصلا مثل اتاق این بچه سوسول های مرتب و تمیز - مثل خودم – نیست. پر عروسک و کتاب و نوار های جالبه. یه توپ بنفش خیلی گنده هم داره که هیچ وقت ندیدم بادش رو خالی کنه و حدودا یه درصد قابل توجهی از اتاق رو پر کرده.
به هر حال رفته بودم اتاقش و مثل یه خانم برادر خوب متشخص داشتم به کتاب هایی که تازه خریده بود ناخنک می زدم. بیشترش نمایشنامه بود. یکهو چشمم افتاد به " ناطور دشت". خیلی وقت بود می خواستم بخونمش. هنوز خود مرضیه جون نخونده بودش. نمی خواستم قبل از خودش کتابش رو بخونم !!! اما خوب خودش خیلی اصرار کرد.!! این یه تیکه از گفتگوی هولدن و فیبی خواهر کوچیکه اشه. می خواستم همه اش رو بنویسم دیدم بهتر خودتون برید بخونین. به یه بار خوندنش می ارزه. فکر کنم بیارزه. "از بد و بی راه گفتن دست بردارین.بسیار خوب یک چیز دیگه رو اسم ببرین. یک چیزی رو که می خواهین باشین.مثلا یه دانشمند. یا یه وکیل دادگستری. یا از این جور اشخاص." "من نمی تونم دانشمند بشم.من توی علوم ضعیفم." "خوب . یه وکیل دادگستری چطور ؟ مثل پدر جون و این ها." من گفتم :" وکیل بودن ، گمون نکنم بد شغلی باشه – اما من چندان ازش خوشم نمیاد.منظورم اینه که اگر وکیلا همیشه در صدد این باشند که آدم های بی گناه رو از مرگ نجات بدن یا از این جور کار ها بکنن هیچ عیبی ندارن ، اما وقتی که آدم وکیل شد این کار ها دیگه یادش می ره . اون وقت تنها کاری که می کنه اینه که یه پول حسابی در بیاره و گلف و بریج بازی کنه و ماشین سواری بخره و مشروب بخوره و ژست دم کلفت ها و کله گنده ها رو بگیره . و گذشته از این ها ، تازه اگر آدم همیشه در صدد نجات دیگران باشه ، از کجا می دونه که این کار رو برای این می کنه که واقعا دلش می خواد مردم رو از مرگ نجات بده ، یا این که واقعا برای این می کنه که دلش می خواد وکیل برجسته و مشهوری بشه . و موقعی که جلسه ی محاکمه تموم می شه ، توی دادگاه هر کس دستی به پشتش بزنه و بهش تبریک بگه ، همون طور که توی این فیلم های مزخرف می بینیم. چطور آدم می تونه بفهمه که این کار هایی رو که می کنه دوز و کلک نیست ،از روی حقه بازی نیست . بد بختی اینجاست که نمی شه فهمید."
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:57 توسط پروانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال.... |
|
RSS
|