تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید
 

نمی دانم چرا وسط خانه تکانی شعر های تازه ام از بالای چهارپایه ی دلم افتادند. شعر های تازه ی دست و پا شکسته ! را گذاشته ام توی جیبم.

از تمام دوستانی که این شعر را  قبلاخوانده اند می خواهم که بر من ببخشایند.

يكشنبه، 20 آذر، 1384


 

شعر مرا نخوان....

تقديم به مريم عزيزم که شايد خودش هيچوقت آن را نخواند... 

بغضی که روی حنجره ام تاب می خورد

از حرف های تند خودت ، آب می خورد

 

[شعر مرا نخوان ! غزلم نیمه کاره است.

این ماه نیست؛ تکه ای از یک ستاره است.]

 

من چاه بوده ام ؟! تو مرا چاله دیده ای؟!

او را شبیه دختر ده ساله دیده ای؟!!

 

باشد؛ فرشته است. من ابلیس؛ می روم...

چیزی نگو دوباره؛ فقط هیس! ...می روم.؛

 

مِهرم فقط صِداق نگاه تو بود و بس.

آن سکه های چشم سیاه تو بود و بس.

 

من را حلال.... من؟!! به تو بد کرده ام ؟!! بگو

راه که را به قلب تو سد کرده ام؟!! بگو.

 

من می روم ، تو باش و قرار ی جدید تر

من می روم...که از نظرت نا پدید تر....

.

.

.

تو فکر کرده ای که پشیمان نمی شوی؟!!

دلتنگ رنگ خاطره هامان نمی شوی ؟!!

 

باشد؛ تو فکر کن که من از پا نشسته ام.

از تو- تمام زندگی ام – دست شُسته ام....

 

- چوب خدا صدا که ندارد-، چه دیر و زود

حالا دوباره قصه از اول ".....یکی نبود "

 

"من" بود و ..جاده بود و ... صدایی مهیب تر

دنیای دور و بر، که کمی!! نانجیب تر؛

 

هی طعنه و کنايه سرازير می شود

- من - بی گذ شت ثانيه ای ؛ پير می شود.

 

باور نمی کند که خودم باشم و مدام

با چشمهای آينه در گير می شود

 

انگار پای چشم دلم گود رفته است؛

ابروم پر شده  ؛ کمرم تير ...! می شود؟؟!!

 

ديگر دل و دماغ غزل هم نمانده است

«بغضی که روی ِ ....» باز گلوگير می شود.

 

.

 

.

.

تو می رسی به حرف من . اما گمان کنم

اين بار هم دوباره کمی !!!!! دير می شود....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 7:20  توسط پروانه |