تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید

 

 

 

گل های باغچه که تو را دید می زنند      هی طعنه پشت طعنه ، به خورشید می زنند

 

 

این دست های خسته ی چشم انتظار تو     خود را مدام بر در امید می زنند.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 13:47  توسط پروانه | 
سلام می کنم.

سلام

(مرا دوباره قالب خواهي ريخت؟)

پروانگي ام سوخته است؛
ديگر شعله نخواهم کشيد!
ديگر مرا نخواهند ديد؟!
مي شنوي؟
مي خواهم ذوب شوم
ميخواهم هرم حضور کسي مرا ذوب کند؛
آنگاه
به سوي تو جاري خواهم شد...
آري
- مرا دوباره قالب خواهي ريخت؟؟! -
اما،نه؛
بگذار بي هيچ هويتي از تو سرد شوم.
مگر آنکه پيش از آن
- بي شک آنگاه که تو بخواهي -
راهم را به سويت بيابم.
.
.
.
مه صداي مرا فرا گرفته است.
من گم شده ام
گم؛
مي شنوي؟؟؟
                                                          اسفند/8۳

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:25  توسط پروانه |