تبليغاتX
پروانگی
پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید


               یادم می آید دبیرستان که بودم گاه می شد کاری پیش می آمد و دیر می رسیدم . آن روز ها تلفنی هم همراهم نبود که خبر بدهم . سر کوچه که می رسیدم چادر مادرم را از دور می شناختم . چشمش که به من می افتاد هنوز غبار اضطراب و دلشوره در نگاهش موج می زد. باید مادر باشی تا بفهمی بی خبری چه می کند با مادر. با پدر و حتی با خواهر بزرگتر.     

       آمنه را از دور می شناختم، اما از همان زمان که کنار هم نسشتیم و خودکار های رنگی مان را به هم امانت دادیم دوستی مان رنگ دیگری به خود گرفت. عید همین امسال بود که من رفته بودم خانه شان تا بقیه دوستان را غافلگیر کنیم . برادرش را دورادور می شناختم اما آن روز از صبح خانه نمانده بود به احترام ما که دور هم باشیم بی دغدغه ی حضورش در خانه . من زود تر رسیده بودم و قرارمان این شد که من بروم اتاق امین و مخفی شوم تا زمان مناسب. راستش انتظارم از اتاق جوان های امروز پوستر های رنگی خواننده ها و بازیگر های هالیوودی - و یا شاید  هم ایرانی- بود که هیچ کدام را در اتاق امین ندیدم . اتاق ساده و نسبتا مرتبی که نشان از اهل مطالعه بودن صاحب آن داشت .    

        حالا یک هفته است که نه به احترام مهمان های خواهرش، که به زور یک عده لباس شخصی به خانه نیامده است. آمده اند جلوی چشم خانواده اش او را برده اند به جرم اینکه مطالعه می کند و کشورش را دوست دارد . به جرم اینکه مثل هزاران نفر از دوستان و آشنایان و هم دانشگاهی هایش کشورش را ترک نکرده است و مانده است . به جرم اینکه حراست دانشگاه حتی یک مورد اخلاقی هم از او نگرفته است و خلاصه به جرم اینکه بیدار مانده است.      

      چگونه شده است که به جای پاسخ به اعتراضات، دهان جوانان را به نخ ظلم می دوزید و خانواده هایی را که تمام این سالها و در این جامعه ی سر شار از قرص روان گردان و مهمانی های شبانه، امین ِ متین را به ثمر رسانده اند را در بی خبری و نگرانی می سوزانید. چگونه شده است که به جای آنکه سخنانتان در قلب ها بنشیند، باتوم هایتان بر سر ها فرود می آیند.      

      من قضاوت را به خداوند می سپارم، اما این را می دانم که ساده ترین حق یک انسان سخن گفتن است. حتی خانواده ی یک کلاهبردار  یا دزد و قاتل هم حق این را دارند که برای عزیزشان – هر چندخلافکار – وکیل بگیرند. در کنارش باشند و به دیدنش بروند. حال چه شده است که می ترسند حتی از رساندن خبر سلامتی میوه ی تازه رسیده ی یک خانواده ی کوچک. جوانی که تفریحش فوتبال  بوده است و استراحتش خواندن کتاب های اقتصادی.          

        امسال از همان بهارش نکو نبود و حالا که هوا رو به سردی گذاشته است همه دارند دلسرد می شوند . دلم گرفته است برای سرزمینم که هنوز از مین خالی نشده، دارد از "امین" ها خالی می شود. دلم تنگ شده است برای آرزو های کودکانه ی مان برای ساختن کشوری که سرمایه هایش را به حراج گذاشته است. و ما هنوز گوشمان به زنگ خانه است که نوید بازگشتت را بنوازد. و ما هنوز دلمان خوش است به همین تسبیح سبزی که جا گذاشته ای تا برای آمدنت صلوات نذر کنیم. اما قوی باش تا باور کنند که " حکومت به کفر می ماند اما به ظلم نه"....  


از خداوند می خواهیم که چشم های منتظر را به دیدار یار روشن کند.


آبان 1388            

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:12  توسط پروانه | 

مدتها بود وبلاگی نخوانده بودم. مدتها بود شعر تازه ای نگفته بودم. مدت ها بود رها نیاندیشیده بودم . اما این روز

دارم تازه می شوم. دارد یادم میاید زبان مادری ام را و شاعرانگی ام را. 

مدتها بود ذهنم را سیگنال های فشار خون و غیره پر کرده بود. اینکه چرا کالمن فیلتر اینجا جواب نمی دهد. اینکه

چرا برنامه ام کار نمی کند. اینکه...


من به دنبال جهانی هستم که درآن هر کسی فقط و فقط برای آنچه عشق می ورزد وقت بگذارد. می دانم گاه

انتخاب سخت می شود. اما چه می شود کرد. اگر از کارت لذت نبری از خودت راضی نخواهی بود.

امروز هوا آفتابی بود اگر جه کمی سرد و من از سر خوشی لبریز.


باشد که بازگردم به نوشتن دوباره از خودم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:35  توسط پروانه | 
 

مدت هاست دست به قلم نبرده ام یا به بیانی دیگر جمله ای از درون برآمده را ننوشته ام. مدت هاست به گونه ای دیگر زندگی می کنم و گاه به گاه دلم برای خود قدیمی ام تنگ می شود. خود قدیمی ام که ساده بود و پر سر و صدا.

حالا دوباره بی حوصله گی ام را با خودم به پشت میز می برم و غصه می خورم چرا همیشه شاد نیستم و بی خیال مثل های و هوی باد نیستم.

دلم گرفته از خودم و اینکه هیچ وقت خسته نیستم

                                                       و اینکه هیچ وقت رو به قبله ی دلم نشسته نیستم.

هنر مرا جدا نکرده از خودش ولی من از هنر رها شدم و این کنار مانده     شعر تازه هم نگفته ام.

من این وسط دلم برای یک نفر مدام تنگ می شود. بیا دوباره خنده ی مرا بیاور از کنار صندلی. تو مثل یک فرشته ای.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:15  توسط پروانه | 

حالت که خوب باشد همه کار می شود کرد.

می شود تمام روز را بروی دانشگاه اما باز هم شب که بر می گردی بوی قرمه سبزی ات خانه را پر کند.

می شود کتاب تازه ات را تمام کنی در حالی که دو تا مقاله ی جدید هم خوانده ای.

من هرروز زرد شدن برگهای درخت روبروی پنجره را با تمام وجود احساس می کنم.

حال گلدان های عزیزم بد نیست. هنوز شعری برای گفتن ندارم. دارم قافیه های درونم را پیدا می کنم. تمام ردیف هایم خالی شده است. جدول مرا چه کسی حل خواهد کرد؟!!

دیشب خیلی سرد بود. امروز هم ....



 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:55  توسط پروانه | 

کلافه که می شوم، هی راه می روم؛ هی راه می روم....

اما با تو راه نمی آیم؟!!
......

امروز صبح که تو را راه می انداختم دلم گرفت:

                                        سر ِمن را به راه بیاور! تا هنوز راهی نشده ای....

پُر بی راه هم نگفته بود:

"من دلم می خواهد بچه ی مان را از سر راه بیاوریم

                                          که اینقدر دل من برایش هزار راه نرود
                                                                                         هر روز
تمام راه خانه تا مدرسه، مدرسه تا خانه."


امروز که تو را راه می انداختم.... -با آن پیراهن راه راه که قدم را کشیده تر کند-

این هم کوله ی توی راهی ات.

با من راه بیا! من با تو تا ماه می آیم.






+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط پروانه |