![]() |
![]() |
|
| پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید |
|
حالت که خوب باشد همه کار می شود کرد. می شود تمام روز را بروی دانشگاه اما باز هم شب که بر می گردی بوی قرمه سبزی ات خانه را پر کند. می شود کتاب تازه ات را تمام کنی در حالی که دو تا مقاله ی جدید هم خوانده ای. من هرروز زرد شدن برگهای درخت روبروی پنجره را با تمام وجود احساس می کنم. حال گلدان های عزیزم بد نیست. هنوز شعری برای گفتن ندارم. دارم قافیه های درونم را پیدا می کنم. تمام ردیف هایم خالی شده است. جدول مرا چه کسی حل خواهد کرد؟!! دیشب خیلی سرد بود. امروز هم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:55 توسط پروانه |
|
|
کلافه که می شوم، هی راه می روم؛ هی راه می روم.... اما با تو راه نمی آیم؟!! ...... امروز صبح که تو را راه می انداختم دلم گرفت: سر ِمن را به راه بیاور! تا هنوز راهی نشده ای.... پُر بی راه هم نگفته بود: "من دلم می خواهد بچه ی مان را از سر راه بیاوریم که اینقدر دل من برایش هزار راه نرود هر روز تمام راه خانه تا مدرسه، مدرسه تا خانه." امروز که تو را راه می انداختم.... -با آن پیراهن راه راه که قدم را کشیده تر کند- این هم کوله ی توی راهی ات. با من راه بیا! من با تو تا ماه می آیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:48 توسط پروانه |
|
|
بهار خواست گیاهت شِکُفتَنی بِشَوَد. لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود.
که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست.... برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود.
"یَحولُ بین تو و قلب تو!"* مگر که دلت به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود.
که ساده دل بِکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی و چسب قرمز رویش " شکستنی!" بشود.
أ َعوذ ُمِن "مَنِِ"آن روی سکه ات، برخیز! که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود.
دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار! شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!!!
*واعلموا أن الله یحول بین المرء و قلبه. 19/اردی بهشت/ 1378 Southampton |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:41 توسط پروانه |
|
|
من همیشه فراموش میکنم ! گاهی تلفن همراهم را ... گاهی ادامه ی راهم را .... اما تو را به خاطر می آورم... با جزئیات خطوط چهره ات، که چگونه در هم رفته بود . امروز دوباره خودم را جا گذاشته ام روی میز آشپزخانه، کنار سفره ی صبحانه. دلم اما پیش تو بود. به گمانم پیش از آن هم خودم را جا گذاشته بودم توی جیب لباس مدرسه ام، و لابلای لباس ها شسته شده بودم. تمام بدنم درد می کرد و همه چیز از نو شروع شد. حتی گاهی خودم را گم می کنم که تو مرا پیدا کنی. غرق می شوم توی تاریکی و قرص ماه را قورت می دهم. حتی چراغ قوه را هم می بلعم. شمع ها را گاز می زنم و خودم می مانم و سرگشتگی بی انتها.... اما تو مرا می شناسی. می دانم!!!! پیدایم خواهی کرد و مرا خواهی نشاند در آرامش ازلی ات. پیدایم کن! من هنوز دارم تو را می شمارم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:42 توسط پروانه |
|
|
سمیرا جان ! سلام ! خوبی ؟!! بهارت شکوفا. چه می کنی با صدای پرنده ها دم غروب؟! حال ما خوب است اما بال ما!! چند وقتی است پر پر می زند. سال نو با اینکه سرما خورده ایم آمده هی پشت هم در می زند. من دلم خوش بود گاهی خاله جان خانه ی بابا علی سر می زند. عده ای خود را به اینجا باخته من برای " تو " دلم پر می زند. خسته ام از مردم دنیا پرست سنّ ِ شان هر بار کمتر می زند!!! امتحان داریم هر روز و شبی باز هم پروانگی خر می زند. پ .ن. : این شعر را همین چند لحظه پیش با کیبورد تایپ کردم. بدون هیچگونه پیش نویسی:) راستش این روز ها روحم از رفتارو گفتار برخی می خراشد. آنها که آمده اند برای تحصیل ِ! نه فقط علم که عشق به خدمت به ملتی که به اعتبار تک تک آنها اینجا هستند. روحم می خراشد که هموطنانم چقدر تنها هستند. وگاهی امیدشان به چه کسانی است. کسانی که مدام به فکر ماندن اند. آآآآآآآآآآآه !!!!!!!!!!!!! که قلبم می سوزد و مانده ام چه بگویم . به این عاقلان مصلحت طلب خودخواه. که ارزش آنچه ملت به آنها داده است را با یک سند وثیقه می سنجند. چه بگویم. که همه سجاده ها یشان را آب کشیده اند و گاه شده چادر به سر می کنند. اما عشق ماندن در تار و پود شان نفوذ کرده است. حالا دیگر چگونه امید باز گشتن دوستانی را داشته باشم که تعهد ی ندارند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:16 توسط پروانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال.... |
|
RSS
|